۱۰ مهر ۱۳۸۹

بدون عنوان

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فراگوش من آورد و به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه ی من؛ خوابت هست

عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانه ی ما، نوشیدیم

اگر از خَمر بهشت است، وگر باده ی مَست


زهره [ ۱۱ مهر ۱۳۸۹ ]

How BOLD ONE GETS when one is sure of being loved!


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی Security Code
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
38346